نمیدونم چرا تا یکی یه پست غمناک و سوزناک میزاره صد نفر میان لایک و کامنت و از اینا میزارن

پست قبلی رو میگم

حالا فکر نکنید منم از این عاشقای دل سوخته و از این حرفام

کلا میانه خوبی با ابراز احساسات ندارم

برای مثال چند ساعت قبل:  من :وااای ابجی اینو برای من خریدی؟(مثلا ذوق زده)

خواهر(با خوشحالی):اره دیگه قشنگه دستبنده؟

من(با شک):یعنی این الان جای کادوی تولدم که هنوز نیومده بود؟

خواهر(با لبخندی ملیح):بله!

من :خسیس بدبخت حیف اون همه ابراز احساساتی که من کردم

 

بالاخره هر کسی یه جوریه دیگه.نمیگم اخلاق خوبیه ولی...ولش کن بگذریم

 

میخواستم یه چیز دیگه بگم.میخوام یه چیز خنده دار بزارم روح و روان همه شاد بشه!

بابای من دبیر ادبیاته.امسال از شانس خوش!!همه ی کلاسای دهم رو دادن به بابام.میدونین که بچه های دهم هنوز انشا دارن ولی ما نداشتیم

پدر بنده کلا علاقه خاصی به دادن موضوعای عجیبو غریب انشایی به دانش اموزاش داره

مثلا یه بار به بچه ها موضوع داده بود که گدایی بهتر است یا دزدی؟

به قول خودش دوست داره بچه ها رو به چالش بکشونه و ذهنشون رو کمی باز کنه

بابام بعد خوندن انشای بچه ها برگه ها رو میداد به من که به عنوان چرک نویس ازش استفاده کنم

ولی با وجود جوابای خنده دار بچه ها مگه میشد روی مسائل ریاضی و فیزیک تمرکز کرد!

 وسط مسائل سخت ریاضی برگه رو پشت و رو میکردم و برای دور کردن ذهنم از مسئله شروع میکردم به خوندن انشاها

میتونید قیافه منو در اون حالت تصور کنید!

ساعت یک نصفه شب همه خوابن و من مثلا نشستم درس بخونم ولی از زور خنده دارم میترکم!

:)))

امروز یکی از اون انشاهای جالب رو گذاشتم براتون که شما هم بخندین:)))

 

قبلش تشکر میکنم از دانش اموز گرامی که موجبات خنده منو در اون موقعیت سخت فراهم کردlaugh

و اینکه انقدر صادقانه احساساتش رو درباره موضوع انشا بیان کرده

(حالا نگید من ضد پسرا حرف میزنم،دخترایی هم هستن که ادبیاتشون کلا....

خودم یه بار تو دوران راهنمایی برای دوستم انشا نوشتم اون شد 20 انشای خودم شد 18:/

فقط محض خنده گذاشتم)

 

ها راستی جریان این انشا هم اینه که بابام بچه هایی رو که یه روز قبل عید اومده بودن مدرسه و  با بچه های دیگه که نیومده بودن مدرسه ناهماهنگی کردنو بعدش هی اصرار کردن که اقا بزارید ما بریم...چی میگفتم؟...اها اون بچه ها رو تنبیه کرده بود و نزاشته بود از مدرسه فرار کنن

و این انشا رو هم بهشون گفته بود تا براشون درس عبرت بشه.بالاخره یا همه نیاید اگه هم اومدید حق ندارین از مدرسه فرار کنید

 

موضوع انشا:اخرین روز....

امروز که اخرین روز مدرسه باشد،انشاالله و ما همگی از درس و مدرسه راحت شویم.همچون قناری هایی میشویم که از قفس خلاص میشویم(!!!).البته درس و مدرسه برای ما خوب است و این را هم میدانیم که تنها راه رسیدن ما به هدف خداوند و تلاش و درس است(:/)ولی خب!چه کنیم که مدرسه اصلا خوش نمیاد.(اخیییی)

چه میشد یه قرصی میشد که میخوردی و تمام دانش ها را فرا میگرفتی.

کماکان بوی عید به مشام ها بیشتر میرسد(منظورش این بوده که قبلا هم بوی عید میومده ولی الان که بیشتر به عید نزدیک شدیم بوش بیشتر تر شده!!)و شور و شوق اینکه مدرسه تمام شود و نزدیک بیست روز از مدرسه،این خانه دوم،که بیشتر شبیه زندان است،ازاد میشویم...البته مرخصی موقت است چون باید چهاردهم بیاییم دوباره و امتحان ها شروع میشود و خلاصه...این چند روز هم میگذرد و روز سیزدهم هم مانند غروب جمعه ها غصه سراغمان می اید(جیگرم شرحه شرحه شد اصلا:( ).واقعا این قافله عمر عجب میگذرد و خداحافظ سال 95