لنگ ظهر حرکت کردیم و نصف شب رسیدیدم دانشگاه عظمتش کلی ذوق مرگم کرد

شب رفتیم با مامانم تو اتاقم تو خوابگاه خوابیدیم کلا یه فرش بود یه جاکفشی یه یخچال و یه کمد با شیش تا تخت

ینی شیش تا هم اتاقی جورواجور 0ـــــ0

فرداش رفتیم برای ثبت نام بابامو نزاشتم بیاد خودم رفتم تو و کارای ثبت ناممو انجام دادم

در عرض یه ربع با کلی جلو انداختن خودم تو صف کارامو انجام دادم و با غرور اومدم بیرون(فلفل نبین چه ریزه!!)

پسرای هم رشته ای ما همشون از این بچه خرخونا میزدن پوف!

بعدشم که رفتیم وسایلمو گذاشتیم تو اتاقم تخت پایینی رو که پریز داشت انتخاب کردم :)

با یه چمدون گنده و یه سبد صووووورتی از این جا میرفتم اونجا

ینی این روزا عمرا از یادم بره خیلی خاطره شد برام^ــــــ^

از هفته دیگه کلاسامون شروع میشه هم اتاقیامم که هر چقدر منتظر شدم نیومدن منم برگشتم شهرمون دیگه

مخصوصا که سیم کارتم یه طرفه شده بود عمرا بدون اون دووم میاوردم

یه ساعت که مامانو توی خوابگاه تنها گذاشتیم و با بابام رفتیم دنبال کارای دانشگاه کلی دوست برام پیدا کرد

اونجا بود که فهمیدم از من ناواردتر هم هست

الان داداشم داره میره مدرسه و من تا لنگ ظهر میخوابم به تلافی تمام روزای کنکور و این تابستونی که مامان جان نزاشت یه روز تخت بخوابیم^ــــــ^

دلم برای اینجا تنگ شده بود

دوست دارم بیام پارت اخر سایبری رو لو بدم ولی باز میگم بزار باشه سر فرصت دوباره شروعش میکنم وسوسه هم نمیشم پس اصرار نکنید(دروغ گفتم)

بازم میام هستم حالا حالاها