سلام به بچه های بیانی!

پارت پنجم رو گذاشتم

کمتر از قسمتای قبله ولی ممکنه یه مدت نتونم چیزی ننویسم فعلا این قسمتو بخونید

غلط املایی هامم به بزرگی خودتون ببخشید ^ـ^

امیدوارم لذت ببرید

نظر یادتون نره

سایبری/پارت5

 

میان حالتی بین خواب و بیداری صدای شکستن شیشه و ناله هایی ضعیف و صدای سهیل وادارم کرد تا هوشیار شوم.اما نهایتا خستگی بر ان پیروز شد و دوباره به کابوسم برگشتم.کابوس من...بر لبه ی پرتگاهی سفید از برف...در حالی که لوله ی اسلحه ی دستم را روی شقیقه ام گذاشته بودم و با لبخندی دردناک دستم را روی ماشه قرار دادم...تراژدی غم انگیزی که دل هر کسی را میسوزاند...اما صدای شلیک گلوله به همه ی ان کابوس پایان داد.

در حالی که دستم را روی شقیقه هایم فشار میدادم سر جایم نشستم.افتاب،جلوی پایم روی زمین پهن شده بود.جای ان گلوله روی سرم درد میکرد انگار که واقعا شلیک شده باشد.پالتو و شالم را برداشتم و سلانه سلانه به سمت اتاقم رفتم.تقه ای به در زدم و چند لحظه منتظر ماندم.در را باز کردم و با دیدن سهیل که زیر پتو جمع شده بود یک چشمم را باز کردم و جای خالی لیلی را دیدم.اب دهانم را به سختی فرو بردم و در حالی که از سوزش گلو اخم کرده بودم لباسهایم را عوض کردم.دست و صورتم را شستم و به اتاق برگشتم.ساعت روی دیوار 10 صبح را نشان میداد.یعنی این دختر کجا رفته بود؟نکند بلایی سرش بیاید؟تهدید...دست هدیه...اه...لعنتی...سر صبحی حالم را گرفت.

صورتم را با انزجار جمع کردم و گفتم:سهیل...سهیل بیدار شو ببینم

سهیل با گیجی سریع سر جایش نشست و گفت:چیه چی شده؟

روی تخت سهیل که روبه روی تخت خودم بود نشستم و گفتم:لیلی کجاست؟

سهیل پوفی کرد و خودش را روی تخت انداخت:گفت یه سر میره دانشگاه

-:دانشگاه واسه چی؟

-:اخرین روزیه که بازه.گفت میره کتاب بگیره از کتابخونه،از اونجا هم با دوستش میرفت بیرون

-:چرا گذاشتی تنهایی بره؟

-:مگه بچه است دنبالش راه بیفتم؟

-:نخیر یادت رفته دیشب چی شد؟

-:دیشب...؟

سهیل ناگهان از جا پرید و گفت:راستی دیشب چی شد؟چی بود تو اون جعبه؟

سری برایش تکان دادم و گفتم:لیلی بهت نگفت مگه؟

سهیل در حالی که خمیازه میکشید گفت:نه...گفتم باز ازش بپرسم میزنه زیر گریه...هنوز تو شوک بود...چی شد مگه؟

دستهایم را در هم چفت کردم و ارنجهایم را به زانوهایم تکیه دادم.سعی کردم لحظه ی دیدن ان دست خونی را به کلی از ذهنم پاک کنم اما نمیشد:یه...دست قطع شده برام فرستاده بودن

-:چی؟

-:جالبه که پست اوردش

-:خنگ خدا...واقعا فکر کردی طرف پستچی بوده؟فیلم ترسناک نگاه نمیکنی؟

-:یعنی میخوای بگی...

-:همون احمقی که لبتابو هک کرد...ایمیل برات فرستاد...حتی دست قطع شده برات پست کرد،همشون یکین.

جا خوردم:تو از کجا میدونی برای من ایمیل فرستاده؟

سهیل در حالی که لباسهایش را با لباسهای چروک شده ای که از دیشب به تن داشت عوض میکرد از گوشه چشم نگاهم کرد و گفت:چرا هیچی نگفتی؟

رویم را برگرداندم:چیز مهمی نبود

سهیل با داد گفت:اره اصلا مهم نیست یکی میخواد نرم افزارمونو بدزده و دائما تهدیدمون میکنه.معلوم نیست دفعه دیگه چه بلایی سرمون بیارن

-:خوبه حالا شلوغش نکن

-:اره اینکه مردموتهدید میکنن و براشون کله ی بریده میفرستن دم در خونه شون خیییییلی عادیه نه؟

-:کجا شال و کلاه کردی؟

-:پاشو بریم دنبال لیلی از اونجا هم بریم اداره ی پلیس

-:اخه واسه چی بریم؟

سهیل نفسش را با عصبانیت فوت کرد و گفت:سعید تو امروز خیلی خنگ شدیا.پاشو بریم ته توی ماجرا رو در بیاریم ببینیم حداقل با کی طرفیم؟

به ناچار از جایم بلند شدم و دوباره لباس پوشیدم.حدود چهل دقیقه بعد دم در دانشگاه رسیدیم.همینطور که سمت کتابخانه میرفتیم محوطه ی خالی دانشگاه را از نظر گذراندم.واقعا کدام احمقی چند روز مانده به عید از خانه اش بیرون میزند؟با یاد اوری اینکه الان سه احمق دانشگاه امده اند لبخند مسخره ای زدم و به سهیل گفتم:زنگ زدی بهش؟

-:اره گفت داره میاد.بیا همینجا واستیم پله هاش خیلی لیز شده.

پای پله ها منتظر ماندیم.چند دقیقه بعد لیلی از کتابخانه بیرون امد.کوله اش که که معلوم بود حسابی سنگین شده روی دوشش جا به جا کرد و با دقت به سمت پله ها امد.با اولین نفس شیشه ی عینکش بخار گرفت.همین طور که نگاهش میکردم به سهیل گفتم:الانه که لیز بخوره بیفته

همین که جمله ام را کامل کردم پایش روی دومین پله لغزید و به پشت روی کوله اش روی پله ها لیز خورد و تا کنار پای ما سر خورد.ناگهان هر دو زیر خنده زدیم و از شدت خنده روی برف ها نشستیم.لیلی با ناله سر جایش دراز کشیده بود و زیر لب غر میزد:اخخخخخ مُردم...ای خدا... بمیرید شما دوتا خنده داره مگه؟

سهیل نفسی عمیق کشید و گفت:دستت درد نکنه خواهری...سر صبحی روحمون شاد شد

لیلی زیر لب چیزی شبیه بیشعورا گفت . اشک در چشمهایش حلقه زد.با دست چپ شالش را پایین کشید و دست دیگرش را روی زمین گذاشت تا از جایش بلند شود با اخی بلند روی زمین افتاد و دست راستش را محکم بغل کرد.دستم را به زانو زدم و کنارش نشستم.با ریز کردن چشمهایم باند سفید دستش را تشخیص دادم:دستت چی شده؟

لیلی سرش را بلند کرد و گفت:به تو ربـــ..

حرفش را تمام نکرد و به جایش در چشمهایم خیره شد.حلقه ی اشکش بزرگتر شده بود و مردمک چشمهایش میلرزید.بدون پلک زدن لحظه ای در چشمهایش خیره شدم.انگار میخواست در عمق چشمهایم چیزی پیدا کند.خمی ریز به ابروهایم انداختم و نگاهم را از ان چشمهای قهوه ای روشن گرفتم.مچ دستش را گرفتم کمی لرزید و به دستش نگاه کرد.حلقه ی انگشهایم را محکم تر کردم و کف دستش را به سمت خودم برگرداندم.نگاهم را بالا کشیدم و نگاهش کردم:که به من ربطی نداره؟

با لجاجت گفت:من خودم داداش دارم نمیخواد ادای داداش بزرگه رو در بیاری

زیر لب گفتم:یه درصد فکر کن من دلم بخواد خواهر خنگی مثل تو داشته باشم

-:هی! شنیدم چی گفتیا!

باند دستش را با سرعت باز کردم.لایه ی اخر که روی زخم دستش خشک شده بود باعث شد زخمش دوباره باز شود و خون از میان رگهایش بیرون بزند.لیلی اخی بلند گفت و دستش را عقب کشید:دستم...دستم اخخخ

سهیل کنارش نشست و من از جایم بلند شدم.سهیل بر عکس من خیلی با نرمی دستش را نگاه کرد و گفت:مگه نگفتم قبلش برو بیمارستان زخمت رو بخیه بزن؟

لیلی با بغض گفت:زخمش عمیق نیست خوب میشه خودش

سهیل لبخندی به روی خواهرش زد و گفت:اینجوری عفونت میکنه.پاشو باهم بریم

شانه ای بالا انداختم و گفتم:پس برنامه امروز کنسله

همین که خواستم برگردم سهیل شال دور گردنم را محکم کشید و گفت:اول میریم بیماستان بعدم اداره ی همکار بابات

شال گردنم را از جلو محکم کشیدم تا خفه ام نکند.سهیل زیر بازوی لیلی را گرفت و کمکش کرد تا از جایش بلند شود.کیفش را گرفت و گفت:چقدر سنگینه!

لیلی سعی کرد دردش را پنهان کند و لبخندی بزند:یه عالمه کتاب روانشناسی و کامپیوتر گرفتم تو عید بخونم.

در حالی که شالم را مرتب میکردم از گوشه ی چشم نگاهشان کردم و جلوتر از انها به سمت در دانشگاه رفتم.به زحمت تاکسی گیر اوردیم و ادرس نزدیک ترین بیمارستان را دادیم.به فاصله ی یک صندلی کنار لیلی نشسته بودم.سهیل در صف برای گرفتن نوبت ایستاده بود.بر عکس خیابان ها بیمارستان شلوغ بود.با تار شدن دیدم گوشی را داخل جیبم گذاشتم و چشمهایم را چند دقیقه بستم.

-:چی شد؟

صدای لیلی بود

ـ:هیچی...بعضی موقعا اینجوری میشم

-:چشمات ضعیفه؟

-:اره

-:پس چرا عینک نمیزنی؟

-:خوشم نمیاد

-:یعنی چی خوشت نمیاد؟بچه شدی؟

-:چه فرقی به حال تو داره؟

-:هیچی منو بگو دارم سنگ کیو به سینه میزنم.

سهیل به سمت ما امد و رو به لیلی گفت:بیا بریم نوبت تو شد

لیلی نفسی کشید و از جایش بلند شد.چشمهایم را بستم و سرم را روی لبه ی صندلی فلزی سرد گذاشتم.چند دقیقه بعد لیلی با دست باند پیچیش کنارم نشست:قیافه ات داد میزنه دیشب از بس ترسیدی تا خود صبح بیدار بودی

چشمهایم را مالیدم و جوابش را ندادم.بعد از ده دقیقه چرخیدن در اداره پلیس دفتر عمو حسین را پیدا کردیم.سربازی که پشت میزی دم دفترش نشسته بود جلویمان را گرفت و گفت:چند دقیقه باید منتظر بمونید.

به ناچار چند دقیقه هم انجا منتظر ایستادیم تا مردی که در دفتر بود بیرون امد.با عمو حسین سلام کردیم و روی راحتی های چرمی نشستیم.عمو حسین انگشتهایش را در هم چفت کرد و روی میز گذاشت و با لبخند تک تکمان را از نظر گذراند.بعد رو به لیلی کرد و گفت:لیلی خانوم بهتری دخترم؟

لیلی دستش را اهسته مالید و سرش را کمی پایین انداخت:بله ممنون

بعد نگاهی به من انداخت و گفت:تو هم که مثل همیشه خونسردی.حالت خوبه؟

-:بد نیستم

سهیل گفت:متوجه شدم کسی که اینجور قتلها رو داره انجام میده یکی از قاتلای سریالیه درسته؟

عمو حسین سری تکان داد و جدی تر شد:بله.این قضیه از چند ماه پیش شروع میشه.درست مثل کاری که دیروز انجام دادن.

بعد عکسی نشانمان داد و گفت:این پسرو میشناسید؟

کمی چشمهایم را ریز کردم تا تصویر را واضح ببینم.رنگ چهره ی لیلی پرید.با دودلی پرسید:فرهاد امیری؟

خودش بود.یکی از بچه های سال بالا که با بورسیه ی دانشگاه به دانشگاه لندن رفته بود. نگاهش کردم و گفتم:تو از کجا میشناسیش؟

-:با خواهرش دوستم.

سهیل دستی به صورتش کشید و عقب نشست.عمو حسین خیلی اهسته توضیح داد:چند ماه قبل فرهاد امیری وارد ایران شد و بخاطر همین اتفاق مشابه به پلیس زنگ زد.ما هنوز در حال تحقیق روی پرونده ی قبلی بودیم.برای امیری هم جسد فرد دیگه ای رو فرستاده بودن.پرونده ی قبلی و نیمه کاره گذاشتیم و پرونده ی فرهادو پیگیری کردیم.فرهاد هم دقیقا مثل سعید ایمیل های تهدید کننده براش میومد.تهدید به مرگ...

با دقت عمو حسین را نگاه کردم.او ادامه داد:چند هفته بعد اون اتفاق ارتباطش با همه قطع شد و برای مدتی ناپدید شد.هیچکس ازش خبری نداشت.ما با اینترپل هم تماس گرفتیم و ازشون خواستیم تا با ما همکاری کنن.تا اینکه همین دیشب جسد تیکه شده اش رو حوالی شهر پیدا کردیم

لیلی جیغی خفه کشید و دستش را روی دهانش گذاشت.دستم را لای موهایم کردم و گفتم:تا حالا چیزی درباره ی اون فرد فهمیدید؟

عمو حسین از جایش بلند شد و کنار قفسه ی پرونده هایش رفت:یک گروه خلافکاری بزرگن.ولی یه رئیس دارن که ما بهش میگیم هکر.اولین قتلشون چند سال پیش بود.قتل همسر یکی از استادای نرم افزار فکر کنم بشناسیدش.یوسف مقدم...

با حیرت به دهان عمو خیره شده بودم.عمو حسین با متانت پرونده ای را از بین انبود پرونده ها بیرون کشید و سر جایش نشست.در حالی که برگه های حاوی اطلاعات را ورق میزد ادامه داد:یوسف مقدم در حال طراحی یک نرم افزار امنیتی بزرگ برای یک شرکت خصوصی بود تا اینکه این گروه شروع کردن به تهدید کردنش برای گرفتن اون نرم افزار.بعدش هم کشتن همسرش فریبا باقری.تا چند سال بعد که جریان فرهاد شروع شد این گروه کارهای قاچاق اسلحه و مواد مخدر و به صورت مخفیانه انجام میداد و به همین خاطر از حیطه ی کاری ما خارج شد.شما میشدید سومین افرادی که وضعیتی مشابه داشتن.

نفسم را با استرس فرو بردم و از جایم بلند شدم :میشه یه نگاهی به پرونده ها بندازم؟

عمو حسین پرونده را به دستم داد و گفت:اره بیا پسرم

همان جا سر پا کنار میز نگاهی سریع به عکسها و گزارش ها انداختم.گزارش ماجرای ما اول پرونده بود.عکس فرهاد را برداشتم و نگاه کردم.چند بار کمکم کرد تا سخت ترین درس ها را پاس کردم.اما اولین گزارش...عکس زنی جوان و زیبا روی برگه ها بود.یعنی همسر مقدم .با چشمهای کشیده و مشکی رنگ چهره ی مظلومی که کنارش عکس جنازه اش خود نمایی میکرد.یک بار دیگر تمام وقایع را خواندم و با تشکری کوتاه پرونده را روی میز گذاشتم.سهیل و لیلی هر دو با استرس به من نگاه میکردند.حالا باید چه میگفتم؟

عمو حسین گفت:ما هنوز نمیدونیم هدفشون از این کارار چیه؟فقط میدونیم یه چیز مشترک بین همه ی این اتفاقات وجود داره اونا دنبال قدرت مند شدن هستن.شاید هم میخوان یه جنگ بزرگ سایبری راه بندازن.

سهیل گفت:حالا ما باید چی کار کنیم؟

-:ازتون میخوام عاقلانه رفتار کنید هر اتفاقی افتاد پلیسو در جریان بزارید و خودسرانه کاری نکنید.خیلی هم مراقب خودتون باشد و حتما...خانواده هاتونو در جریان بزارید.

هر سه به نشانه تفهیم سر تکان دادیم.

-:در ضمن تا وقتی که بتونیم خطرو رفع کنیم باید دور اون نرم افزار هک رو خط بکشید.کاملا معلومه دنبال به دست اوردن اون هستن.فقط مراقب خودتون باشید.

به اجبار دوباره سری تکان دادم.

-:نزدیکی های اپارتمانتون یه خونه هست که مامورای ما از اونجا مواظب شما هستن.فقط حواستون باشه کاری که فرهاد کردو نکیند...فرهاد به حساب اینکه خودش هکره تنهایی خواست هکر رو گیر بندازه ولی عاقبت خوشی نداشت.

هر سه از جا بلند شدیم و بعد از خداحافظی از دفتر بیرون امدیم.لحظه ی خروج عمو حسین دستش را روی شانه ام گذاشت و با لحنی پدرانه گفت:مراقب باش سعید...کار خطرناکی نکن

محض دلخوشی اش لبخندی زدم و گفتم:شما که منو میشناسید...من دنبال خطر نمیرم

به شدت دروغ گفته بودم.برای اولین بار حس کنجکاوی ام تحریک شده بود.اینبار من بودم که دنبال خطر میرفتم

ادامه دارد....

 

با این اهنگ گوش بدید خفن میشهdevil

 

 


دریافت