بچه ای بودم که تقریبا از همون ابتدای زندگی خودکفا!!به دنیا اومدم احتمالا ساعت 11 شب چند نفر دم در زایشگاه بیدار میمونن؟تقریبا هیچکس به جز نگهبان زایشگاه

هنوز چهار دست و پا میکردم که داداشم به دنیا اومد(تقریبا 1 سال و سه ماه بعد).از شانس من درست تو موقعی که مامان نیاز بودم داداشم تو بیمارستان مریض میشه و یکی دو ماه اونجا بستری میشه

منم میبرن پیش مامان بزرگم و دایی و خاله هام.مامانم وقتی برمیگرده من دارم راه میرم و حرف میزنم0ــــــ0

خلاصه منتظر مدرسه هم نمیمونم و قبل از سن مدرسه تونستم اسم و فامیلمو بنویسم.تا کلاس پنجم همیشه تو مدرسه میومدن لپمو میکشیدن زنگای تفریح و باید قوه تخیل بالایی داشته باشید که بتونید تصور کنید من چقدر از این بابت عذاب میکشیدم(این داستان هنوز هم ادامه دارد ----ــــ----)

دوران راهنمایی میگذره و وارد دبییرستان میشم.هنوزم بچه ی خرخونی میمونم و با عشق به رشته ژنتیک برای کنکور درس میخونم.اما بعد متوجه میشم این رشته جزء علوم پایه است و علوم پایه هم کلی ریاضیو فیزیک و اینا داره.بر عکس ادبیاتم که خیلی قویه، من کلا از اول ابتدایی با ریاضی مشکل داشتم مخصوصا اون مسئله هایی که میگفت:خواهر زهرا 5 سال از او بزرگتر است.زهرا اکنون 5 سال دارد.5 سال بعد خواهر زهرا چند ساله است؟(به خودت بخند بی ادب :(‌ )

خلاصه یه سال درس خوندن و سر وکله زدن با امتحانای مدرسه از یک طرف و اینکه چی دوست دارم بخونم تو دانشگاه و خود کنکور از یه طرف دیگه داغونم کرده بود.طوری که هفته اخر فقط دعا میکردم تموم بشه(و اصلا درس نخوندم شما هیچوقت از این کارا نکنید)

جوری به خودم مطمئن بودم که سر جلسه بدون استرس میرم کاملا به رتبه ای که قرار بود بیارم مطمئن بودم و به طور غیرقابل هیجان انگیزی همونی شد که فکر میکردم.بعد هم که انتخاب رشته کردم و باز هم نسبت به رشته و شهری که میاوردم مطمئن بودم و دقیقا همین هم شد.

و الان بعد گذشت سختی ها نتیجه تلاشمو میبینم(پزشک نشدم ولی دامپزشک شدم).شاید نجات جون یک حیوون به اندازه نجات جون یک انسان مهم نباشه اما مسلما به همون اندازه سخت و باارزش هست.

نمیدونم ما شهریوریای بیچاره چرا اینجوری هستیم هیچکس روز تولدمونو یادش نمیمونه.امروز هم اولین نفر خودم به خودم تبریک گفتم هعییی

اینم کیک واسه بچه های انجمن

و خلاصه اینکه هر سال روز تولدم مصادف میشد با عروسی فامیلا امسال مصادف شد با روز اعلام نتایج

خوبه دیگه همش غر میزدم چرا روز تولد من اتفاق خاصی نیفتاده حالا افتاد indecision

تولد همه ی شهریوریا مبارک

ویدا جون دوست خوبم که تولدت 4 روز گذشته تولدت مبارک!

شاتوت جون تو هم تولدت پیشاپیش مبارک!

 

راستی اخر شب خانواده با کیک از بیرون اومدن و منو غافلگیر کردن:)

فکر کنم این اتفاق اولین و اخرین اتفاق هیجان انگیزم راجع به تولدم باشه:(

 

 

 

 

 

 

 

+یه توصیه خیلی مهم به پشت کنکوریا:انقدر اولش از خودتون کار نکشید که اخرش دیگه واستون جون نمونه.یادتون باشه شما امسال به جز کنکور چند تا درس برای امتحان نهایی هم دارید که تو رتبه تون تاثیر داره.من هم سهمیه ی  نمرات سومو هم پیشو کامل گرفتم و این خیلی تو رتبه ام تاثیر داشت.در ضمن اگه تابستونو از دست دادید اصلا اشکالی نداره چون هر وقت برای کنکور شروع بکنید دیر نیست.و دیگه اینکه اصلا به امواج منفی که اطرافیان بهتون میدن توجه نکنید داستان ما و اطرافیانمون مثل داستان قورباغه ایه که تو چاه افتاده بود و برای بالا اومدن تلاش میکرد.

ارزوی موفقیت برای همه ی پشت کنکوریا از جمله دوستای خوبم و اقای پسر عمه