اولین سوتی رو هم خودم تعریف میکنم:

اقا منو خواهرم چند روز پیش رفته بودیم پارچه فروشی(به گفته خواهر)

بعد اونجا دو تا بچه بودن که مثل بزغاله میپریدن اینور و اونور

کفر ما رو در اوردن

اخرش خواهرم بهشون تشر زد و مثلا در گوش من(که انقدر بلند گفت همه متوجه شدن)گفت:

اینا از اون بچه های وحشی ای هستن که تا بهشون رو میدی پررو میشن

یکم که رفتیم اونور تر دیدم یکی از مسئولای اقا داره باهاشون حرف میزنه خیلی با خجالت!!

نگو این بابای بچه ها بوده!!!!!!:))))

اروم به خواهرم گفتم:خاااااک تو سرمون!این بچه های مسئول اینجا بودن

خواهرم لحظه ای مرا با تعجب نگریست و بعد هر دو با هم به افق پیوستیم

و شدیم مصداق مریدانی که جامه ها بر تن دریدند و سر به بیابان گذاشتند:))))

از خجالت هیچی نخریدیم و فقط سریع در رفتیم

خواهرم تا اخرش که خرید میکردیم هی به خودش میگفت:خاک تو سرم ابروم رفت...

منم هی میخندیدم و میگفتم:بیا برو معذرت خواهی کن وگرنه شب خوابت نمیبره

ما که هیچی ولی اون اقای فکر کنم نااابود شد خخخخ