اون روز که رفتیم روستای پدریم(و همچنین مادری) پسر عمه ام هم اومده بودن اونجا

منو پسر عمه ام هم سن و هم رشته هستیم.اما اون تصمیم گرفت یک سال دیگه پشت کنکور بمونه

از نظر چهره هم انقدر شبیه هستیم که هر کی ما رو با هم میبینه فکر میکنه خواهر و برادریم

یکم دقت کردم دیدم روی صورتش جای تیغ یا یه چیزی تو همین مایه هاست

پسر عمه من اصلا اهل دعوا و اینا نبود جای تیغشم انقدر ریز یود که نمیشد گفت مال کتک کاری بوده

بیشتر دقت کردم فهمیدم خال های صورتشو جراحی کرده

بهش گفتم:چرا صورتتو اینجوری کردی؟قیافه طبیعیت بامزه تر بود که(تو دلم گفتم دماغتو عمل میکردی بهتر بود:))

لبخند زد و جواب نداد

نمیدونم چرا چی شد که حتی انتخاب رشته نکرد چون مطمئن بودم رتبه اش از من بدتر نشده.شاید امیدش رو از دست داده که خدا کنه اینجوری نباشه

گاهی تصمیماتی باید بگیری که اینده ات رو تغییر میده

حالا که داریم جوون میشیم باید مسئولیت انتخابامونو به عهده بگیریم

نمیدونم اینکارش درست بود یا غلط اما امیدوارم سال دیگه رتبه اش بهتر بشه و یه رشته خیلی بهتر از من قبول بشه

 

+شبا که همه خوابن...من بیدارم و مشغول تایپ داستان و پست گذاشتنم

+بعد کلی جون کندن بالاخره تونستم قالب وبلاگمو عوض کنم:)هوف

خوبه ایا؟

+هیچی دیگه