سایبری پارت چهارم

برای خوندن داستان به ادامه مطلب برید دوستان

امیدوارم لذت ببرید:)

سایبری پارت4

لیلی با صدای اهسته طوری که کسی نشنود جیغ کشید و گفت:پیرمرد خرفت!به من میگه کوچولو!!

دستهایم را در جیبهای شلوارم فرو کردم و در حالی که کنارش راه میرفتم گفتم:وقتی داری با خودت حرف میزنی تو دلت حرف بزن.نه انقدر با صدای بلند که همه بشنون

لیلی با حیرت به سمتم چرخید و گفت:خیلی بلند گفتم؟

سرم را به نشانه ی تاسف تکان دادم و گفتم:فکر کنم فقط نگهبان دم در نشنید

مقدم جلوتر از ما حرکت میکرد و سهیل طبق معمول با وراجی سرش را گرم کرده بود.با تمسخر لبخندی زدم و گفتم:مقدم با همه ی پیریش یه حرف درست زد.

لیلی سریع اطرافش را نگاه کرد و وقتی دید کسی نگاهمان نمیکند کتابهای دستش را محکم به سرم کوبید و گفت:واقعا که خیلی پررویی!

دستم را روی جای ضربه گذاشتم و گفتم:دفعه اخرت باشه دست رو من بلند میکنی

لیلی با پوزخندی گفت:معمولا اینا رو زنا به شوهرشون میگن.

بعد ریز خندید و کنار سهیل دوید.با کلافگی پوفی کردم و همچنان دنبالشان راه افتادم.وارد سالنی بزرگ شدیم و روی یکی از مبلها نشستیم.من و سهیل و لیلی کنار هم و مقدم با ژستی خاص روبه رویمان نشست.کمی بعد خدمتکاری وارد سالن شد و چایی تعارف کرد و دوباره بیرون رفت.مقدم در حالی که جرعه جرعه چایش را میخورد با سهیل خوش و بش میکرد و از روند پروژه و تحقیقهایمان سوال میکرد.سهیل مثل همیشه با صبر و حوصله همه چیز را مو به مو برایش گفت.من با بیخیالی به عکس خودم روی سطح چایی داخل فنجانم نگاه میکردم و بی اینکه به حرفهایشان توجهی بکنم در دنیای افکار خودم غرق بودم.ذهنم تکه های معمایی را کنار هم قرار میداد.هک چند روز پیش و ایمیلی تهدید کننده احتمالا هر دو به یک نقطه میرسید.این یعنی اعلام خطر!کسی این میان از جریان پروژه ما با خبر شده بود و احتمالا میخواست به هر نحوی که شده ان را به چنگ بیاورد.بعد از گفت و گوهایی که کم کم داشت خسته کننده میشد بالاخره دل را به دریا زدم و سوالی را که از همان ابتدای ورود ذهنم را به شدت مشغول کرده بود به زبان اوردم:ببخشید استاد،شما محافظ شخصی دارید؟اخه دیدم اون اقایی که همراهتون بود با خودش اسلحه داشت.

مقدم لحظه ای سکوت کرد و مرا نگاه کرد بعد انگار چیز ناراحت کننده ای ذهنش را ازار بدهد سرش را پایین انداخت و گفت:بله از همون زمانی که همسرم کشته شد به خاطر مسائل امنیتی مجبور شدم نیروی محافظتی استخدام کنم

لیلی با کنجکاوی پرسید:ببخشید فوضولی میکنم ولی میشه بپرسم چه اتفاقی برای همسرتون افتاد؟

مقدم لبخندی تلخ زد و جرعه ای از چایش را نوشید بعد با صدایی که غم در ان موج میزد گفت:حدودا بیست سال پیش داشتم روی یک نرم افزار امنیتی برای یک شرکت خصوصی کار میکردم.مدتی بود که با نامه ها و ایمیلهایی از طرف رقبای شرکت تهدید میشدم اما توجهی نمیکردم و اخرش هم چوب این بی توجهی رو خوردم

چند لحظه سکوت بین ما حاکم شد.ادامه داد:یک شب که من سرکار بودم به خونه حمله کردن و...

مقدم که به وضوح حلقه های اشک در چشمهایش دیده میشد با نفسی عمیق سرش را بالا گرفت و در حالی که سعی میکرد لرزش صدایش را پنهان کند گفت:به هر حال اتفاقی که نباید می افتاد افتاد.به همین خاطر از اون به بعد سعی کردم از تنها یادگار همسرم به خوبی محافظت کنم

لیلی اهسته گفت:شما بچه دارید؟

مقدم لبخندی زد و گفت:ارمان پسرم تو رشته هوا و فضا تو امریکا در حال تحصیله.

لیلی با خجالت گفت:ببخشید که ناراحتتون کردم

-:نه دخترم این چه حرفیه؟

در همین حین یکی از خدمه وارد سالن شد و بعد از عذر خواهی گفت:ببخشید قربان تلفن با شما کار دارن

مقدم از جایش بلند شد و از همه ما عذر خواهی کرد و دنبال ان مرد از سالن خارج شد.سهیل که انگار تمام این مدت به زحمت جلوی خودش را گرفته بود ناگهان نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:واااای!خداییش این مرد عجب صبری داره.من اگه جاش بودم الان لیلی رو زنده به گور میکردم

لیلی مشتی به بازوی سهیل زد و گفت:هم خوبه که تو به جای اون نبودی

من که تمام مدت ساکت بودم با ارامش فنجانم را روی میز روبه رویمان قرار دادم و گفتم:اینم سوال بود ازش پرسیدی؟راست میگن که دخترا خیلی فوضولن

لیلی چشم غره ای به من رفت و گفت:نه که شما دو تا اصلا نمرده بودید از فوضولی؟

سهیل گفت:به هر حال کار خوبی نکردی از زندگی شخصیش ازش سوال کردی شاید خاطره اون روزا براش دردناکه. شاید اصلا دوست نداره کسی درباره ی اون موقع ازش چیزی بپرسه

لیلی نگاهی به ما کرد و گفت:خوبه خوبه.شماها که حتی یه تشکر هم ازش نکردید حالا نشستین دو نفری به من درس اخلاق میدین؟

گفتم:اتفاقا ما همیشه به خاطر زحمتایی که برامون کشید ازش ممنونیم ولی قضیه پروژه ی ما فرق داشت.

لیلی با مسخرگی گفت:اها!که اینطور! ببخشید تو مسائل بین شما و استاد گرامیتون دخالت کردم

-:خدا ببخشه

-:از خود راضی

با ورود مقدم هر سه ساکت شدیم و به دستورش مشغول کارهایمان شدیم شاید دو ساعت بی وقفه کار کردیم و من از فرصت استفاده کردم و همه ی سوالهایم را از او پرسیدم.مقدم مثل همیشه با ارامش تمام سوالهایم را جواب داد و برای ادامه تحقیق دانشگاه چند نکته به ما گوشزد کرد و چندین کتاب برای مطالعه معرفی کرد.

به جز همان چند سوال دیگر چیزی نپرسیدم و بقیه کارها را به سهیل و لیلی واگذار کردم.لیلی با سرعت تمام گفته های مقدم را یادداشت میکرد و سهیل برنامه ی جدید را برایش توضیح میداد.عادت به پرحرفی نداشتم.همیشه همینطور بودم.بیشتر شنونده بودم تا گوینده.برای من تمرکز روی کارم بیشتر اهمیت داشت.به همین خاطر هم سهیل زبان هر دویمان شده بود.میان اعداد و ارقام در ذهنم گم شده بودم و به ریزش ارام برف بیرون نگاه میکردم.با صدای زنگ گوشی از جایم بلند شدم و از استاد عذر خواهی کردم.با دیدن شماره مادرم روی صفحه گوشی بدون اینکه عجله کنم کاملا از انها دور شدم و کنار پنجره ی سرتاسری سالن ایستادم.میدانستم منتظر میماند تا گوشی را بردارم و تماس را قطع نمیکند.به همین خاطر به اجبار تماس را برقرار کردم.

-:سلام سعید جان!چقدر دیر گوشیتو جواب میدی.داشتم نگران میشدم

همان حرفهای همیشگی!با بی تفاوتی گفتم:معذرت میخوام داشتم مطالعه میکردم

مادرم که به بد عنقی هایم عادت کرده بود با صدایی که شاد به نظر میرسید گفت:مادرت نیستم اگه نتونم دروغاتو تشخیص بدم.تو از سال اول دانشگاه یه بار هم لای جزوه ات رو باز نکردی بعد میخوای باور کنم انقدر غرق درس خوندن بودی که صدای موبایلتو نشنیدی؟

یک دستم را در جیبم کردم و گفتم:کاری داشتید این موقع زنگ زدید بهم؟

-:ای پسره بی ادب!ادم انقدر با مامانش رسمی و بی احساس حرف میزنه؟

در دلم گفتم:خودت فکر میکنی کی باعث این رفتار من شد؟ مادرم ادامه داد:خیله خوب لازم نیست تو دلت غر بزنی.بهت زنگ زدم که بگم برای فردا صبح یه بلیط برات گرفتم بیای پیش ما.

-:براتون ایمیل کردم که نمیتونم. سرم شلوغه اگه یادتون باشه امسال تحقیق داریم باید برای اون اماده بشم

-:چند روز تفریح که تورو نمیکشه!بیا یه چند روز اون همخونه بدبختت رو هم بزار یه نفسی بکشه

-:شرمنده نمیتونم

مادر که انگار ناراحت شده بود گفت:نمیخوای این قهر چند ساله رو تموم کنی؟

فقط سکوت کردم.-:درسته تقصیر پدرت بود.اما تو کوتاه بیا.من میدونم تو هم دلت تنگ شده.تموم کنید این دوری مسخره رو.این وسط من چه گناهی کردم پسرم؟

ناگهان از دهانم پرید:گناه شما اینه که از من دفاع نکردید. وقتی میدونستید کار بابا خودخواهیه سکوت کردید

-:منم مادرم دوستت دارم.کلی برنامه داشتم برای اینده ات.میخوام موفقیتت رو ببینم.من که هیچ وقت با تصمیمت مخالفتی نکردم

-:سکوت هم مثل مخالفت بود تو اون موقعیت.

مادرم اینبار با دلخوری گفت:سعید؟این چه حرفیه که میزنی؟

-:ببخشید

-:وقتی اینجوری سریع حرفتو پس میگیری یعنی اصلا از حرفت پشیمون نیستی

-:گفتم که ببخشید نمیتونم بیام

مادر با دلخوری اهی کشید و گفت:باشه عزیزم هر جوری خودت راحتی.کاری نداری؟

-:نه...ممنون زنگ زدید

-:مواظب خودت باش.لباس گرم بپوش این روزا خیلی سرد شده.خدافظ

با صدای ارام خداحافظی کردم و گوشی را داخل جیبم انداختم.کمی بعد برای خوردن ناهار به سالن دیگری رفتیم که میز بلندی درست وسطش بود.و چهار صندلی برایمان اماده شده بود.بی اینکه حرفی بزنم مشغول بازی با غذایم شدم.از تماس مادرم بدجور ذهنم به هم ریخته بود.عذاب وجدان داشتم.اگر به خاطر پدرم نبود حتما پیشنهادش را قبول میکردم.سهیل که سمت راستم نشسته بود متوجه اشفتگیم شد.اهسته در گوشم گفت:سعید حالت خوبه؟

لبخندی زورکی زدم و گفتم:اره

-:مامانت زنگ زده بود؟

اهسته سرم را تکان دادم و سهیل هم که در جریان ماجراهای من و پدرم بود دیگر سوالی نپرسید.بعد از ناهار که تقربا چیزی نخوردم دوباره سر کارمان برگشتیم.با درگیر شدن به کار تقریبا ماجرای چند دقیقه پیش را از یاد بردم.وقتی سرم را بالا گرفتم دیگر ساعت 7 شده بود.

با اجازه استاد کار را تمام کردیم و عزم رفتن کردیم.مقدم تا دم در بدرقه مان کرد.وقتی از او خداحافظی کردم دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:اگر چه شما منو به عنوان استادتون قبول نکردید ولی اینو بدون سعید که من هیچ وقت دانشجوهامو فراموش نمیکنم

خواستم اعتراض بکنم به حرفش اما با لبخند دستش را روی شانه ام فشار داد و نگذاشت ادامه بدهم.در حالی که مجبور بودیم تا سر خیابان اصلی را پیاده برویم هر سه اهسته کنار هم قدم میزدیم.به برفی که زیر پایم صدا میداد نگاه کردم و گفتم:چی دارید پچ پچ میکنید؟

سهیل و لیلی با تجب همدیگر را نگاه کردند . گفتند:شنیدی؟

پوفی کردم و گفتم:شماها انقدر بلند بلند حرف میزنید که اگه چیزی نشنوم جای تعجب داره

سهیل در حالی که سعی میکرد خنده اش را پنهان کند به لیلی گفت:نگو بهش میکشتت

لیلی با ترس سرش را پایین انداخت و گفت:میشه تو بهش بگی؟

-:نوچ!اونوقت منو میکشه

لیلی که ان طرف سهیل راه میرفت پاهایش را محکم روی برفها کشید و چند ثانیه با خودش غرغر کرد.بعد اهسته گفت:سعید؟

-:هوم؟

-:میگم...

-:چی ؟

-:من به استادتون گفتم که همگروهیتون شدم

یک لحظه پایم روی برفها لغزید و اگر خودم را به تیر برق کنار پیاده رو اویزان نکرده بودم حتما با سر به زمین میخوردم.لیلی که هول کرده بود جلویم ایستاد و گفت:چی شد؟

با عصبانیت گفتم:خوبه صد بار بهت گفتم نباید به کسی چیزی بگی

لیلی از ترس چشمهایش را بست و گفت:خوب استادتون بود گفتم شاید راضی نباشه با شما کار کنم من از کجا میدونستم نباید بهش بگم.همون روزی که اومدم صبحش رفتم دانشگاه و بهش گفتم اونم گفت اشکالی نداره

-:نیازی نبود از کسی اجازه بگیری

و از کنارش رد شدم.لیلی زمزمه وار پشت سرم گفت:این چش شده امروز؟

سهیل که پشت سرم بود صدایم زد.همین که برگشتم با خوردن گلوله ای برفی به صورتم به عقب پرت شدم و روی زمین افتادم.صدای قهقهه ی لیلی و سهیل باعث شد با وجود درد کمرم از جایم بلند شوم و با تمام نیرو دنبالشان بدوم.

وقتی به خانه رسیدیم از سرما یخ زده بودیم.کیف و پالتویم را روی تخت انداختم و خودم را به شوفاژ اتاق چسباندم.سهیل هم پتوی تخت خودش را دورش پیچید و در حالی که میلرزید روی تخت مچاله شد.

لیلی دم در اتاق ایستاد و در حالی که دستکشهایش را در می اورد گفت:قرص سرماخوردگی نداری؟

بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:تو جعبه کمکهای اولیه اس

لیلی سرفه کنان از اتاق بیرون رفت.چند ثانیه بعد صدای زنگ در و بعد صدای لیلی امد که گفت:من باز میکنم.

در همین حین گوشی در جیبم لرزید و ایمیلی برایم امد.لحظه ای گیج شدم.همان شخص ناشناس با اواتاری به شکل یک هکر.با متنی به چنین مضمون:امیدوارم از کادویی که برات فرستادم خوشت بیاد!

صدای بسته شدن در را که شنیدم با صدای بلند گفتم:کی بود لیلی؟

لیلی که انگار دستش بند بود گفت:پستچی بود.

به سهیل نگاه کردم.انگار ترس و حیرتی که در چشمانم به وجود امده بود خواند:چی شده سعید؟

ذهنم مشغول انالیز حوادث بود.صدای جیغ لیلی زنگ خطر را در گوشم به صدا در اورد.سهیل جلوتر از من از جا بلند شد و با عجله از اتاق بیرون رفت.در حالی که دلم گواه اتفاقی ناگوار را میداد از اتاق بیرون رفتم.لیلی در حالی که به در چسبیده بود هر دو دستش را روی صورتش گذاشته بود و با حالتی عصبی نفسش را بیرون میداد.سهیل روبه رویش ایستاده بود و شانه هایش را تکان میداد بلکه چیزی بگوید.

اهسته به جعبه ای نسبتا بزرگ و قرمز رنگی که روی زمین افتاده بود نزدیک شدم.سهیل به سمتم چرخید و گفت:سعید میگی اینجا چه خبره؟

بعد به جعبه نزدیک شد که دستم را جلویش گرفتم و گفتم:دست نزن بهش

با صدای هق هق لیلی ترس من هم بیشتر شد.اگر صادقانه بگویم دستم هم کمی میلرزید.با احتیاط جعبه را راست کردم اما فورا چشمهایم را بستم و با انزجار دست قطع شده و خونی را که زیر جعبه بود با در جعبه به داخل هل دادم.جعبه را روی جاکفشی گذاشتم و به سهیل گفتم:بهش یه لیوان اب بده

-:اخه چی شده؟

با داد گفتم:نمیبینی داره سکته میکنه؟یه لیوان اب بده بهش بخوره

سهیل به لیلی کمک کرد و روی مبلی نشاند.این هکر هر کسی بود دیگر داشت شورش را در می اورد.حالا که او بازی را شروع کرده بود،بگذار کمی بازیش بدهیم.موبایلم را در اوردم  شماره عمو حسین دوست خانوادگی مان را گرفتم.نیم ساعت بعد ساختمان پر شد از پلیس و امداد گر.عموحسین که مردی قدبلند و چهارشانه بود وکمتر از سنش نشان میداد فورا من را از بین پلیسها بیرون کشید و به کناری برد.سر و صدا نمیگذاشت صدایش را بشنوم.فقط از بین حرفهایش فهمیدم از من توضیح میخواهد.در حالی که لیلی را نگاه میکردم خیلی سریع جریان پروژه و ایمیلهای تهدید کننده ی ان فرد ناشناس را برایش گفتم.

عمو دستی به ریشهای مشکی رنگش کشید و گفت:شبیه یکی از پرونده های چند ماه پیش بود که اخرشم بی نتیجه موند.

گفتم:الان ما باید چی کار کنیم؟

-:فکر کنم بهتره فردا بیاید اداره.دیگه خیلی داره شلوغ میشه

بعد به لیلی اشاره کرد و گفت:خواهر سهیل حالش خوبه؟

به لیلی که پلیس خانمی روبه رویش نشسته بود و چیزهایی رو برگه یادداشت میکرد نگاه کردم.

-:فکر نکنم

-:گفتی اون بسته رو باز کرد؟

-:بله.

-:مراقبش باشید انگار خیلی ترسیده

کمی بعد خانه دوباره در سکوت فرو رفت.سهیل کنار لیلی نشسته بود و در حالی که لیوانی روبه رویش گرفته بود اصرار میکرد تا کمی اب بخورد.لیلی همچنان با دستهایش صورتش را پوشانده بود.حرفی نمیزد اما معلوم بود حسابی ترسیده بود.

شاید بهتر بود تنهایشان میگذاشتم تا کمی با هم حرف بزنند.پالتویم را برداشتم و گفتم:سهیل من میرم یه قدمی بزنم

سهیل گفت:مواظب خودت باش فقط.

سرم را تکان دادم و بار دیگر لیلی را نگاه کردم.اهسته خداحافظی کردم و از خانه بیرون زدم.کمی به این هوای سرد نیاز داشتم.هوایی که کمی سرحالم بیاورد.همین طور که در برفها قدم میزدم به حوادث این چند مدت فکر کردم.با یاداوری ان دست خونی چشمهایم را محکم بستم و چهره ام را در هم کشیدم.گوشی ام را بیرون اوردم و شماره ی مقدم را گرفتم.شاید بهتر بود با کسی مشورت میکردم.

 

ساعت 12 شب بود که بالاخره حالم بهتر شد و از زور سرما به خانه برگشتم.چراغها خاموش بود.کسی در هال نبود.احتمالا سهیل کنار لیلی مانده بود.جسم خسته ام را روی مبل انداختم و پالتویم را رویم کشیدم.با سردردی که از تحلیل این حوادث به سرم زده بود چشمهایم را بستم و خودم را به کابوسی عمیق دعوت کردم

 

ادامه دارد...