سایبری پارت3

با صدای جیغ کوتاهی از خواب پریدم و با ترس اطرافم را نگاه کردم.بعد از اینکه مطمئن شدم هنوز خانه منفجر نشده یا کسی نمرده دوباره سر جایم دراز کشیدم.کمی بعد صدای سهیل بلند شد که:چیه لیلی اول صبحی؟

از لای چشم به لیلی که کنار پنجره ایستاده بود نگاه کردم.لیلی با ذوق گفت:پاشین ببینین چه برفی اومده!

و پرده را با یک حرکت کنار زد.با هجوم نور از قاب پنجره به داخل اتاق پتو را روی سرم کشیدم و با صدایی خواب الود گفتم:فکرکردم زلزله اومده

لیلی با تشر گفت:پاشید دیگه چقدر میخوابید ساعت 9 شد.

سهیل که انگار مثل من هنوز خواب الود بود گفت:ولمون کن بابا تو هم دلت خوشه.دیشب تا خود صبح بیدار بودیم دنبال برنامه نویسی بودیم.

لیلی با تهدید گفت:یا همین الان بیدار میشید یا خودم دست به کار میشم

گفتم:خوبه خودت وظیفه ات رو میدونی.پس برو پی کارت

دیگر صدای اعتراضش نیامد.چند ثانیه گذشت و چشمهایم تازه گرم شده بود که صدای داد و هوار سهیل بلند شد:اه...روانی چیکار میکنی؟

پتو را کنار زدم تا به خاطر پراندن چرتم چند کلمه نثار روح و روانش کنم که با ریختن حجم زیادی از برف سفید و یخ روی سر و صورتم لحظه ای از حرکت ایستادم.با عصبانیت از جا پریدم و داد زدم:دختره دیوونه.حسابتو میرسم.

لیلی با سرخوشی خندید و به سمت اتاقش دوید.با عصبانیت برف ها را از سرم پاک کردم و گفتم:همش تقصیر تویه سهیل.مهد کودک باز کردیم به جای شرکت

سهیل با خنده از جا بلند شد و در حالی که پتویش را تکان میداد گفت:من که به این دیوونه بازیاش عادت کردم تو هم بهتره از این زندگی حلزونی دست برداری و یکم به خودت تکون بدی

با خشم بالش زیر سرم را به سمتش پرت کردم و گفتم:کوفت!هر چی میکشم از این فکرای مسخره ی تویه

سهیل با خنده بالش را به سمتم پرت کرد و گفت:باز مث این پیرمردا شروع کردی غرغر کردنا.پاشو گمشو حالم گرفته شد با این ریخت داغونت

پتو را با سرعت تا کردم و با بالش روی دسته ی مبل گذاشتم.در دستشویی را باز کردم و گفتم:یکی طلبت لیلی خانوم.

با صدای خنده ی لیلی کفرم در امد همه ی عصبانیتم با کوبیدن در دستشویی خالی کردم طوری در را به هم کوبیدم که سر و صدای سهیل بلند شد.چند مشت اب گرم به صورتم پاشیدم و به خودم در ایینه نگاه کردم.چند وقت بود چهره ام را ندیده بودم؟یک هفته؟انقدر سر گرم کارم بودم که حتی وقت نمیکردم سرم را بخارانم.از انجایی که حمام و دستشویی یکی بود تنبلی را کنار گذاشتم و دوشی سریع گرفتم.سرم بدجور درد میکرد.چشمهایم را با حوله خشک کردم و بار دیگر به چشمهای قهوه ای رنگ و تیره ام در ایینه خیره شدم.با ریز کردن چشمهایم و نزدیک کردن صورتم به ایینه تصویر محو شده ام را واضح کردم.موهای پرپشت و خرمایی رنگم که هیچ وقت نتوانستم با شانه مرتبشان کنم و همیشه خدا یک حالت بود را سعی کردم بار دیگر با شانه جهت بدهم.صورت گرد و لبهای باریکم که همه میگفتند بی نهایت چهره ام را به پدرم شبیه کرده باعث میشد به شدت از چهره ی خودم متنفر باشم.تا چند روز دیگر وارد بیست و سه سالگی میشدم.نمیدانم یک سال بزرگتر شدن باید خوشحالی داشته باشد یا ناراحتی؟خوشحال بودم از اینکه به ارزوهایم نزدیک و نزدیکتر میشدم.اما از یک طرف هم ناراحت بودم.چون هر بار که به این روز از سال میرسیدم برایم یاداوری میشد که برای کسی حتی خانواده ام مهم نیستم.البته نامردی بود اگر میگفتم همه چون هنوز چند نفری بودند که با تمام وجود به من امیدوار بودند.سهیل و پدر و مادرش که از پدر و مادر خودم با من صمیمی تر بودند.این وسط یک نفر میماند.لیلی...که هنوز مطمئن نبودم مثل قبل کینه ای از من دارد یا نه؟گرچه رفتار این دو روزش چیزی را نشان نمیداد ولی....

-:سعییییید؟میشه چند دقیقه به ما هم فرصت بدی از اون مکان مقدس بهره ببریم؟

حوله را سر جایش گذاشتم و از حال و هوای خودم خارج شدم.در را باز کردم و پس گردنی نثار سهیل که با نیش گشاد روبه رویم ایستاده بود کردم.سهیل با تعجب پشت گردنش را گرفت و گفت:دیوانه یکی دیگه حالتو گرفته تلافیشو سر من در میاری؟

به سمت در هلش دادم و گفتم:همه چی از گور تو بلند میشه

سهیل دوباره خندید و من به سمت اشپزخانه رفتم.لیلی درست پشت به من جلوی گاز ایستاده بود چای خوشرنگی که بخار مطبوعش در هوا گم میشد را در لیوانها میریخت.خواستم به تلافی صبح حسابی بترسانمش اما بخاطرسر دردم حوصله اش را نداشتم. بی صدا پشت میز ناهار خوری نشستم و سرم را روی دستم روی میز گذاشتم.لیلی به سمتم چرخید و با دیدنم خیلی ریلکس گفت:خوبی؟

سرم را بلند کردم و برای دیدنش مجبور شدم چشمهایم را ریز کنم:به لطف یه دختر روانی سرما خوردم سر صبحی

لیلی با بیخیالی شانه ای بالا انداخت و گفت:تقصیر خودت بود.تا تو باشی منو مسخره کنی

چایی را از داخل سینی برداشتم و گفتم:تو بهتر بود تو خونه میموندی و خونه داری میکردی.اصلا بهت نمیاد یه روزی مهندس کامپیوتر یا یه برنامه نویس حرفه ای بشی

لیلی دست به سینه نشست و با لبخندی ملیح گفت:مگه من با اجازه جنابعالی رفتم دانشگاه که حالا به دستورتون عمل کنم؟

چایم را شیرین کردم و قاشق را به سمتش گرفتم گفتم:فقط گفتم که حواست باشه اینجا خونه خاله نیست باید تا اخرین روزی که پروژه رو تو مسابقات شرکت میدیم فکر تنبل بازیو از سرت بیرون کنی

-:نه که شما دوتا اسطوره مقاومتو تلاشید؟

-:در ضمن فکر نکن چون تهدیدم کردی قبول کردم تو گروه راهت بدم

لیلی دقیق شد کمی جلو نشست و گفت:پس چرا...؟

بی اینکه متوجه حرفهایم باشم گفتم:چون میخواستم بهت ثابت بشه...

ناگهان متوجه شدم و سکوت کردم.لیلی مشکوک گفت:چرا حرفتو کامل نگفتی؟

بی اینکه جوابش را بدهم لقمه ای نان و پنیر در دهانم گذاشتم و چای را داغ داغ سر کشیدم.از جا بلند شدم و از اشپزخانه بیرون امدم.میدانستم باز هم پا پیچم میشود تا از زیر زبانم بیرون بکشد.چه بی موقع دهانم را باز کردم!لیلی و سهیل مشغول صبحانه بودند و من پشت لپتاپم مراحل اولیه برنامه را انجام میدادم.شاید یک ساعت یا دو ساعت گذشته بود که چشمهایم تار شد هشدار داد که بیشتر از این نمیتوانی ادامه بدهی.

سرم را به پشتی مبل تکیه دادم و به برفی که میبارید خیره شدم.لیلی در حال مطالعه بودو سهیل تند تند تایپ میکرد.بدون اینکه توجه شان را جلب کنم برنامه را بستم و ایمیلهایم را باز کردم اخرین ایمیل را باز کردم.پیامی که بوی جدالی سنگین میداد.جرمی قرار بود وقوع پیدا کند که پیامدی جز نابودی ما نداشت.تنم از خواندن پیام سیخ میشد اما خودم را به بیخیالی زدم یک دستم را پشت سرم گذاشتم و به صفحه لپتاپ خیره شدم.پیامی تهدید کننده از فردی ناشناس با سه جمله خلاصه:

خودت بازیو شروع کردی

پس تا اخرش ادامه بده

منتظر اتفاقات بدی باش که مقصرش خودت بودی

با صدای سهیل فورا لپتاپ را بستم و گفتم:چیه؟

-:گوشیت داره زنگ میزنه

گوشی را که کنارم بود برداشتم.با ریز کردن چشمهایم متوجه اسم استاد مقدم که روی صفحه چشمک میزد شدم.کمی فکر کردم و فورا تماس را برقرار کردم.صدای بشاش استاد مقدم ا پشت خط به گوشم خورد.مثل همیشه شوخ بود.فکر میکردم از دستم ناراحت باشد اما انگار اینطور نبود.

-:سلام استاد

-:به به اقا سعید نامرد!خرت از پل گذشت دیگه خبر استادتو نمیگیری!

-:نه استاد این چه حرفیه.من و سهیل هیچ وقت زحمتای شما رو فراموش نمیکنیم.بابت اون قضیه هم واقعا شرمنــ...

مقدم میان حرفم پرید و گفت:حرفشم نزن...منم شما رو مجبور به کاری که دوست ندارید نمیکنم.برنامه دانشگاهیتون چجوری پیش میره؟مشکلی ندارید؟

-:نه استاد خوبه تمومش میکنیم تا عید احتمالا

-:جدی چقدر هم عالی!اینجوری دوباره میتونید روی پروژه «اس»تمرکز کنید.نمیخواستم اصلا ازتون تحقیق و پروژه بخوام.شما از دانشجوهای خوب منید.ولی میدونی که هیئت علمی خیلی سخت گیره براش هم فرقی نداره دانشجو قوی باشه یا ضعیف.میگه قانون قانونه...ولی قانون هم که همیشه عادلانه نیست

-:بله حق با شماست.برامون مشکل نیست.

-:راستشو بخوای این وقت صبح زنگ زدم که ازتون دعوت کنم به کلبه حقیرانه من تشریف بیارید.

-:اختیار دارید استاد ولی برای چی؟

-:یعنی دیگه اجازه ندارم دانشجوهای خودمم ببینم؟میخواستم از نزدیک با همکار جدیدتون اشنا بشم

از گوشه چشم نگاهی به لیلی انداختم که با اخمی کوچک سعی بر تمرکز روی کتابش داشت.گفتم:سهیل چیزی بهتون گفته؟

-:نباید میدونستم؟

-:نه راستش نمیخواستیم همکلاسیامون متوجه بشن ما از کسی کمک گرفتیم نمیخواستیم برامون یه وقت درد سری بشه.

مقدم نفسی عمیق گرفت.انگار عصبانیشد اما لحنش خیلی ارام بود:نگران نباشید کسی از این موضوع چیزی نمیدونه.فقط میخوام خودم باهاش صحبت کنم.هم ببینم برنامه تون چطور پیش میره و مشکلتون رو حل کنم

وقتی سکوتم را دید با نرمی گفت:گرچه شما رسما راهتون رو از استاد جدا کردید ولی این دلیل نمیشه که من دانشجوی حودمو تنها بزارم.کاری که شروع کردیمو تموم میکنیم.هر وقت بخوای تو هر ساعت شبانه روز هم باشی اگه مشکلی پیش اومد میتونید بهم زنگ بزنید

-:واقعا ممنونم استاد.چند ثانیه هر دو سکوت کردیم:حالا چه ساعتی مزاحمتون بشیم؟

-:من وقتم ازاده هر وقت خودتون راحت بودید بیاید.اصلا برای ناهار  بیاید.اینجوری وقت بیشتری هم داریم تا عصر

-:زحمت نشه براتون

-:فقط کاراتون رو هم بیارید که ببینم

-:چشم حتما

-:منتظرم کاری نداری پسرم؟

ابروهایم را با تعجب بالا دادم.دیگر مطمئن شدم سرش به سنگ خورده.اگر من جایش بودم دانشجوهایم را تا حالا خفه کرده بودم.با همان لحن اهسته ی قبلی گفتم:نه ممنون استاد خدانگهدار

همین که تلفن را گذاشتم.سهیل گفت:چی شد؟مقدم بود؟چی گفت؟دعوات کرد؟تهدیدت کرد؟

با عصبانیت داد زدم:دو دقیقه نمیتونی حرف تو دهنت نگه داری؟نه؟

لیلی با دستپاچگی کتاب را که پرت کرده بود بین زمین و هوا قاپید گفت:چه خبرتونه؟ترسیدم

-:مگه نگفتم کسی چیزی از این ماجرا نباید بفهمه؟

-:من چیزی نگفتم به جون تو

-:جون منو الکی قسم نخور.پس مقدم از کجا میدونست همگروهی داریم؟

لیلی به نشانه تسلیم دستهایش را بالا برد و گفت:من که چیزی نگفتم به کسی.مخصوصا به این استادتون

سهیل گفت:به روح استیو جابز قسم که من چیزی نگفتم

-:روح اونو قسم نخور که تنشو تو گور لرزوندی با این دروغت

-:بابا من نگفتم بهش

لیلی گفت:اوووووو....حالا انگار چییی شده!خوب استادتون بود میفهمید دیگه بالاخره

-:اخه این درست نمیشه که همیشه دهن لقی میکنه

لیلی با ارامش گفت:این از بچگی هم همینجوری بود

سهیل گفت:حالا چی گفت مقدم؟

لپتاپ را کنار گذاشتم و گفتم:دعوتمون کرد بریم خونه اش.گفت با همکار جدیدتون بیاید

سهیل با تعجب گفت:واسه چی؟

شانه ای بالا انداختم و گفتم:چه میدونم...میخواست بدونه برنامه رو چیکار کردیم و با ایشون اشنا بشن

لیلی لبخندی با افتخار زد و گفت:اوه!چه افتخاری نصیبم شده!قراره برم به ملاقات استاد بزرگ برنامه نویسی دانشگاه تهران!

-:وسایلتونو هم بردارید اونجا کلی کار داریم.باید اشکلامونو ازش بپرسیم

 

تا یک ساعت بعد دم در خانه مقدم بودیم.خانه ای که بی شباهت به قصر هم نبود.با بیخیالی نسبت به دیوار های مرمر سفید رنگ و نرده های بلند و طلایی رنگش دستهایم را در جیب پالتویم فرو کردم و به انتهای کوچه که بن بست بود خیره شدم.خانه های دیگر هم دست کمی از اینجا نداشتند.اما با این در عظیم و طلایی رنگ و دوربین های مدار بسته و امکانات شدید امنیتی کاملا از بقیه جدا شده بود.سهیل که کنارم ایستاده بود سوت بلندی زد چون کنار گوشم بود عصبانیم کرد:چیه؟

سهیل که انگار داشت تک تک اجزای خانه را میخورد با حیرت گفت:وای!شنیده بودم استاد مقدم خیلی پولداره ولی دیگه فکر نمیکردم در این حد باشه

با این حرفش خنده ام گرفت.جوری خانه را نگاه میکرد که یک لحظه فکر کردم میخواهد بپرد دستگیره طلایی رنگ در را از جا در بیاورد.در حالی که سعی میکردم لبخندم را پنهان کنم گفتم:جوری میگی انگار خونه خودتون یه کلبه ی چوبیه!

-:بابا خونه ما جلوی این واقعا کلبه ی چوبیه!

لیلی سرفه ای مصلحتی کرد.سهیل صاف ایستاد و مشتش را جلوی دهانش گرفت با چشمهایی بسته ادامه داد:البته باید اعتراف کنم.به پای کاخ شما نمیرسه

با فکر خانه ی پدری ام اخهایم را در هم کشیدم و گفتم:چه فایده...

سهیل با تاسف گفت:اره واقعا چه فایده که یه تیکه اش هم به تو نمیرسه.از ارث محروم شدی بدبخت!

جلو در رفتم و گفتم:من به ثروت پدرم نیازی ندارم.

لیلی پشت سرم ایستاد و گفت:نمیشه زودتر زنگو بزنی؟یخ زدیما!

به اسمان نگاه کردم.این برف و سرما حقیقتا برای تهران بیش از حد بود.احتمالا عصر یخبندانی چیزی در پیش داشتیم.به صفحه ایفون نگاه کردم و از بین ده دکمه ای که رویش بود اولی را فشار دادم.مگر این خانه چند طبقه داشت؟

بدون اینکه کسی جواب بدهد در را باز کردند و سه نفرمان پشت سر هم وارد خانه شدیم.باد گرمی که از انتهای لابی جریان میگرفت سرما را از تنم بیرون کرد.بیخیال نگاه کردن قاب عکس های قدیمی و گلدانهای عتیقه شدم و یکراست به جلو رفتم.اما انگار سهیل دست بردار نبود.کنارم قدم برداشت و زمزمه وار زیر گوشم گفت:اگه همون موقع که بهت گفتیم از بابات معذرت خواهی میکردی...

با نگاهی خشمگین ساکتش کردم و به راهم ادامه دادم.انتهای ان سالن دری دیگر بود که به محض نزدیک شدنمان پیرمردی بسیار شیک با لباس خدمه بیرون امد و گفت:خوش امدید اقای نیکبخت

سهیل خیلی ارام گفت:ماهم هستیما

پیرمرد با لبخند نگاهش کرد و گفت:و اقای و خانوم پارسا!شما هم خوش اومدید

لیلی کنار سهل ایستاد و زمزمه کرد:خاک بر سرت کنن سهیل ابرومونو بردی

پیرمردی که به استقبال ما امده بود انگار باز هم این حرف را شنید.چون به زحمت لبخندش را خورد و جلوتر از ما حرکت کرد.سری تکان دادم و جلوتر از ان دو حرکت کردم.ابتدا وارد راهرویی شدیم و پالتوها و شال هایمان را دست چند خدمه دادیم.به دستور ان مرد همانجا ایستادیم و منتظر ماندیم.لیلی لباسش را مرتب کرد و گفت:اوف استرس گرفتم.جو خونه شون چقدر سنگینه.انگار همه روحن.رو هوا راه میرن

سهیل گفت:زن و بچه که نداره.انتظار داری چجوری باشه خونه اش؟

لیلی با کنجکاوی پرسید:راسته میگن زنش به قتل رسیده؟

سهیل کمی فکر کرد و گفت:فکر کنم درست باشه.ولی قضیه مال خیلی سال پیش بوده.اونموقعا که هنوز جوون بود

لیلی جیغی خفه کشید و با ترس گفت:بچه ها میگفتم خودش زنشو کشته

-:این دیگه خیلی دروغ بود.کی بهت گفته اینا رو؟

لیلی با لجبازی گفت:جعفری خودش از یکی از استادا شنیده

-:خنگ!تو هم باور کردی؟

-:من از چند نفر دیگه هم شنیدم

بدون توجه به کل کلشان به دیوار شیشه ای سمت راستم نزدیک شدم و به حیاط خلوتی که بین دو قسمت خانه بود نگاه کردم.با دیدن برفی که نرم و ارام روی زمین مینشست یقه ی بافت خاکستری رنگم را بالاتر کشیدم و نفسم را روی شیشه پخش کردم.پشت شیشه ی بخار گرفته تصویرتار دو مرد شکل گرفت.بخار را با کف دستم پاک کردم و با دقت بیرون خیره شدم.

مردی میانسال با موهای کم پشت جوگندمی با قدی که نسبت به سنش کمی بلند بود و اندامی لاغر رو به مردی جوان با هیکلی ورزیده ایستاده بود.از حرکات سریع دستش میشد فهمید در حال جر و بحث هستند.صورت استخوانی مقدم رو به من بود اما انگار متوجه من نشد.کمی که گذشت با دست به ان مرد اشاره کرد که برود.ان مرد کمی این پا و ان پا کرد.سرانجام با اکراه و با حالتی عصبانی همانطور که برفها را شوت میکرد از سمتی که نمیدیدم از دیدم خارج شد.چند لحظه از دیدن چیزی براق میان دستهای ان مرد ناشناس متعجب شدم.اما همین که مقدم سرش را بالا گرفت و مرا دید ان نگاه سوالی را پس زدم و سعی کردم لبخند بزنم.نمیدانم موفق شدم تعجبم را پنهان کنم.مقدم با عصایی که بین دستهایش گرفته بود با احتیاط روی برف ها قدم برداشت و به سمت یکی از در ها رفت.سر جایم کنار سهیل ایستادم و چند دقیقه بعد در رو به رویمان باز شد و صورت بشاشش نمایان شد.

با لبخند جلو رفتم و دستم را بین دستهای گرمش قرار دادم و گفتم:از دیدنتون خیلی خوشحالم استاد!

مقدم لبخند همیشگیش را به رویم پاشید و گفت:خیلی خوش امدید!

سهیل هم با لبخند با استاد دست داد و با چاپلوسی گفت:شرمنده به زحمت افتادید استاد!

استاد با خنده با او هم احوال پرسی کرد.نگاهش روی لیلی که با خجالت عقب تر از ما ایستاده بود ثابت ماند و لبخندش عمیق شد.لیلی که نگاه خیره سه نفرمان را روی خودش میدید اهسته گفت:سلام استاد مقدم

به سمت استاد چرخیدم و گفتم:استاد لیلی خواهر سهیل و همکار جدید ماست

بعد دوباره به سمت لیلی برگشتم و گفتم:ایشون هم استاد مقدم هستن

لیلی سرش را بالا گرفت و گفت:از ملاقات با شما خوشوقتم!

استاد با رویی گشاده و لبخندی که میزد گفت:اوه!چه همکار کوچولویی دارید!اخ ببخشید معطلتون کردم.بیاید تو!

استاد کنار در ایستاد و اول از همه سهیل وارد شد.کمی کنار ایستادم تا لیلی وارد شود و بعد خودم وارد خانه شدم.

همه چیز خوب به نظر میرسید.یک ملاقات معمولی بود.اما...

 

ادامه دارد......