با تشکر از اقای سید محمد موسوی که طراحی این عکس رو زحمت کشیدند

از این به بعد پستهای داستانمو ازاد میزارم تو وب که خواننده های محترم به زحمت نیفتند

لطفا نظر بدید

ممنون

 

 

به نام مهرافرین مهر انگیز

 

پارت اول

با صدای وحشتناکی سرم را به سرعت از روی میز بلند کردم و با دیدن سهیل که پشت سرم در استانه در با لبخندی گشاد ایستاده بود به شدت عصبانی شدم.در حالی که گردنم را ماساژ میدادم داد زدم:خفه نشی تو سهیل!کله صبحی باز عینهو کلاغ قارقارتو شروع کردی؟

سهیل از ان خنده های سرخوشانه اش تحویلم داد و گفت:ساعت 9صبحه کلاغا یکم زودتر از اینا بیدار میشن.

درد گردنم تازه بهتر شده بود.سرم را دوباره روی میز کامپیوتر گذاشتم که داد سهیل بلند شد:سعیییید!

با عصبانیت جزوه ی کنار دستم را به سمتش انداخت و گفتم:ای درد با این سعید گفتنت.برو الان بیدار میشم دیگه.از ساعت 7 صبحه داری صدام میزنی بزار دو دقیقه کپه مرگمو بزارم.

سهیل دست به کمر ایستاد و گفت:خوبه من از ساعت 7 یکسره صدات میکنم اخرش که همون 10 بیدار میشی.

با عجز نالیدم:سهیل تو رو جون خودت بزار دو دقیقه عین ادم بخوابم .به خدا تا خود صبح بیدار بودم.

-:مگه من گفتم تا ساعت 5 بیدار بمونی کلتو بکنی توی اون لپ تاپ؟

-:وقتی کارای جناب عالی رو هم من باید انجام بدم چاره ی دیگه ای هم دارم؟

_:دستت درد نکنه .پس پاورپوینتایه کنفرانسو خودت اماده کردی؟

دوباره سرم را روی میز گذاشتم و گفتم:حالابیخیال میشی؟

دیگر چیزی نگفت و من هم  با خیال راحت به ادامه ی خوابم رسیدم.وقتی بیدار شدم ساعت 12ظهر بود.دلم ضعف میرفت.دیگر عادت کرده بودم.با چشمهای بسته وارد اشپزخانه شدم.با لمس کاغذی روی دستگیره ی یخچال کمی خم شدم و برای خواندن نوشته های رویش مجبور شدم چشمهایم را ریز کنم:میدونستم اول میای اینجا.من یک سر رفتم دانشگاه تا ظهر برمیگردم.گرچه فکر کنم الانم دیگه ظهر باشه.خمیازه ای کشیدم و کاغذ مچاله شده را در سطل زباله انداختم.به خوردن لیوانی شیر و چند دانه خرما بسنده کردم و دوباره پشت میزم برگشتم.

دستی داخل موهای پرپشتم کشیدم و ایمیلهایم را چک کردم.پدر و مادر برای مسافرت عید به خارج از کشور رفته بودند.انگار انها هم به نبودن من عادت کرده بودند چون اصلا از من نپرسیدند دوست داری بیایی یا نه؟چند ایمل ناشناس داشتم میخواستم بازشان کنم اما برای اطمینان اول باید برنامه هک را باز میکردم.نمیخواستم حاصل زحمات چندیدن ساله مان یک شب به باد برود.با تار شدن دیدم به پشتی صندلی تکیه دادم و چند بار اهسته پلکهایم را مالیدم.اما دیدم بیشتر و بیشتر تار شد تا اینکه کاملا سیاه شد.اوایل از این حالتها میترسیدم اما دیگر برایم عادی شده بود.دکتر گفته بود از کار زیاد است و فقط باید بیشتر استراحت کنم و عینکم را همیشه بزنم.از انجایی که هیچوقت زیر حرف دکتر جماعت نمیرفتم به توصیه هایش توجهی نمیکردم.

با چشمهای بسته به سمت دستشویی رفتم.حتی مسیر را هم حفظ شده بودم انقدر که این اتفاق برایم افتاده بود.حوله را برداشتم و با اب داغ خیسش کردم.دوباره به اتاقم برگشتم و حوله ای را که ابش را چلانده بودم روی چشمهایم گذاشتم و پشت میز نشستم.تا یک ربع دیگر دوباره نور چشمهایم برمیگشت.باید کمی صبر و حوصله به خرج میدادم.

کمی بعد صدای در به گوشم رسید و پشت بندش سوتهای گوش خراش سهیل.وارد اتاقم شد این را از صدای پاهایش میفهمیدم.خوبی این کوری موقت تقویت حس شنوایی ام بود و البته حس لامسه ام.گاهی مواقع با همین حوله شروع به تایپ میکردم.اوایل برایم کمی سخت بود.

-:باز که حوله گذاشتی رو چشمات

حوله را از روی چشمهایم برداشت و عینک مربعی شکلم را جایش گذاشت.با حرص عینک را روی میز انداختم و گفتم:میدونی که ازش بدم میاد

-:همین کارا رو کردی که کور شدی

-:کی گفته من کور شدم؟

-:واسه این که دارم به چشم خودم میبینم به جای نگاه کردن تو صورت من داری قاب عکس روی دیوارو نگاه میکنی

نگاهم را از منظره ی زیبای عکس گرفتم و به سهیل نگاه کردم.صورتش را واضح نمیدیدم اما حداقل حالت نابینایی ام از بین رفته بود.-:چیزی خوردی؟

-:اره

سهیل جلوتر امد و به مانیتور خیره شد.-:ایمیل ناشناس داری؟نمیخوای که همینجوری بازش کنی؟

-:خودم میدونم

-:راستی اون قسمت برنامه رو چی کار کردی؟

اشکال برنامه را برایش توضیح دادم.بعد ده دقیقه توضیح کامل سهیل کمی سرش را خاراند و ناگهان زد تو پیشانیش:اها پس به خاطر همین یه هفته الاف شده بودیم؟

بعد روی میز خم شد و برنامه را راه اندازی کرد.با صدای روشن شدن وسایل با افتخار نگاهم کرد و گفت:خیلی پیشرفت کردیما!

-:معلومه!میخوای بعد سه سال جون کندن و شب بیداری کشیدن پیشرفت هم نداشته باشیم؟

-:فکر کنم دیگه وقتشه پروژه رو تحویل استاد بدیم.

-:حالا که تا اینجا اومدیم...بهتر نیست باهاش یه کار بهتر انجام بدیم؟

سهیل تکیه اش را به میز زد و گفت:منظورت چیه؟

 عینکم را روی میز جابه جا کردم و گفتم:ما که این همه زحمت کشیدیم و کلی وقت و هزینه صرف این نرم افزار کردیم...حالا باید بدیمش به یه استاد که چی بشه؟فقط بشه پروژه ی پایان ترممون؟

-:پس نمره ی واحد عملیمون چی میشه؟ نمیتونیم پاس کنیم این واحدو خودت که میدونی

-:از اولشم بهت گفتم من کاری که براش زحمت کشیدم رو بی خودی هدر نمیدم.این یه پروژه ی خیلی بزرگه...میتونیم باهاش تو مسابقات بین المللی شرکت کنیم یا با شرکتای بزرگ قرارداد ببندیم.چراباید این همه زحمتمو بدم به دانشگاه؟

-: وقت زیادی نداریم که بخوایم یه برنامه ی دیگه بنویسیم

با صندلی چرخیدم و گفتم:هنوز دو سه هفته وقت داریم اگه یکم وقت بزاریم میتونیم یه نرم افزار خیلی سطح پایین برای دانشگاه هم اماده کنیم که نمره مونو بگیریم

-:ولی ما به استاد مقدم قول دادیم.اون در جریان پروژه ما هست خیلی کمکمون کرد.اخه درسته حالا بگیم پشیمون شدیم و نمیخوایم اون نرم افزارو بهش بدیم؟

-:تو نمیخواد چیزی بهش بگی من خودم حلش میکنم

-:روت میشه تو چشماش نگاه کنی و بهش بگی؟

-:گفتم که خودم بهش میگم.تو کاری رو بکن که من بهت میگم

سهیل با دقت نگاهم کرد و سری از روی تاسف تکان داد:یادمه اوایل میگفتی هر کاری میکنی برای پیشرفت جامعه ی علمیه

-:اون مال خیلی وقت پیش بود.وقتی هنوز چشمام سالم بود و پدرو مادرم منو طرد نکرده بودن.الان دلم راضی نمیشه این کارو بکنم.بعدشم یه نرم افزار پیشرفته هک در حد یه پروژه ی جهانیه نه یه تحقیق ساده ی دانشگاهی .یادت باشه وقتی زیاد به نفع دیگران عمل میکنی به جای اینکه ازت تشکر کنن به چشم وظیفه بهت نگاه میکنن.

-:چی بگم.باشه هر جور خودت مایلی.به هر حال نصف این پروژه حق تویه

خودم را سرگرم لپتاپ نشان دادم و گفتم:میدونم خودت هم دوست نداری پروژه رو به مقدم بدیم.

سهیل که انگار یاد چیزی افتاده باشد حرف دیگری نزد و سمت جالباسی رفت و لباسهایش را عوض کرد.

حالا که بیشتر فکرش را میکنم بیشتر از همیشه از تصمیمم مطمئن میشوم.نمیگذارم یک بار دیگر مانند سه سال پیش به چشم دو بچه ی سرکش نگاهمان کنند.هرگز!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

داشتم از در دانشکده بیرون میرفتم که سهیل سد راهم شد:چی شد؟

با بی خیالی دورش زدم و گفتم:هیچی.گفتم بهش

سهیل با تعجب دنبالم امد و گفت:چیزی نگفت؟

کمی فکر کردم حالات چهره ی استاد را در ان لحظه به درستی به یاد نداشتم. مقدم که دیگر در اواخر میانسالی بود ابروهای کم پشت و جوگندمی و صورت باریک و استخوانیش برای لحظه ای در هم کشید اما بعد لبخندی کوتاه زد و از اینکه این دستاورد علمی را در راه پیشرفت استفاده نکردیم کمی ابراز تاسف کرد.:یکم ناراحت شد فکر کنم.ولی بعدش گفت اولین جلسه بعد عید برنامه جدیدو ازمون تحویل میگیره

سهیل با غرغر گفت:یعنی فقط سه هفته وقت داریم؟گفتم یکم استراحت میکنیم .دوباره شروع شد؟

دستم را دور کتفش حلقه کردمو در حالی که دور دست ها را نشانش میدادم گفتم:میدونی بعد این همه سختی خیلی خوشحالم که نرم افزار«اس»رو ندادیم به دانشگاه.این لطفت که موافقت کردیو هیچ وقت فراموش نمیکنم.

سهیل محکم به پشتم زد که باعث شد به جلو پرت شوم.برگشتم و با عصبانیت نگاهش کردم که گفت:منم خوشحالم رفیق

سوار مترو شدیم و روی یکی از صندلی هایش نشستیم.واگن خالی بود.هیچ کس در یک روز به شدت برفی ان هم نزدیک عید از خانه اش بیرون نمیرفت.داشتم برفهای روی پالتویم را تکان میدادم که سهیل گفت:میگم سعید..

-:هان

-:بهتر نیست از یکی بخوایم تو این تحقیق کمکمون کنه؟

-:لازم نیست.خودمون دوتایی از پسش برمیایم.

-:باید اون قسمت صرفه جویی در زمان رو هم در نظر بگیریما.مگه نمیخوای نرم افزار اس رو تو مسابقات نرم افزار لندن شرکت بدی؟

-:اره خوب که چی؟

-:هنوز برنامه کامل نشده باید روش کار کنیم.فکر میکنی بتونیم هم زمان هم تحقیق رو اماده کنیم هم نرم افزار خودمونو؟

کمی سرم را خاراندم.سهیل با همه ی چرت و پرت هایش این را خوب گفته بود.کارمان دو برابر بود و زمان محدود.باید حتما از یک نفر کمک میگرفتیم.-:باشه،اگه یه ادم معتمد رو میتونی پیدا کنی خوبه

سهیل که در فکر فرو رفته بود گفت:حتما باید به اندازه ی خودمون عالی باشه؟

در حالی که به بیرون نگاه میکردم گفتم:معلومه،دلم نمیخواد هیچ کدوم از کارامون نقصی داشته باشه.هرچند که برام مهم نیست این به اصطلاح تحقیق عالی باشه.برام پاس کردن این واحد مهمتره.

-:فکر میکردم نمره ی دانشگاهت برات مهمتر باشه؟

-:اره اولاش که این برنامه رو شروع کردیم فکر نمیکردم انقدر فوق العاده باشه.اما حالا...اگه بتونیم مسابقه رو ببریم به شرکت ماکروسافت معرفی میشیم.شاید هم دعوت بشیم به خارج و بتونیم اونجا ادامه تحصیل بدیم.

و با خیال بردن مسابقات جهانی برنامه نویسی کل راه را با سهیل گفت و کردم..کسی در ان کوپه اگر مارا میدید حتما با خودش فکر میکرد دیوانه شده ایم.گاهی حرف میزدیم و همزمان هر دو به فکر فرو میرفتیم.اعداد و ارقام را در ذهن بالا و پایین میکردیم و برا ی بهتر شدن برنامه نقشه میریختیم.فکر و ذکر هر روز من و سهیل همین نرم افزار هک «اس» شده بود.برنامه ای که از قبل ورود به دانشگاه هر دو به سختی رویش کار میکردیم. حالا سه سال میشد که از خانواده ها جدا شده بودیم و در خانه ای 90 متری با یک اتاق زندگی میکردیم.

اگرچه این کار ما فکری محال و احمقانه از سوی والدین هردویمان تلقی میشد،حتی باعث دلخوری انها هم شد.اما من و سهیل همچنان با امید فراوان برای کامل کردن بزرگ ترین کار عمرمان تلاش میکردیم.هنوز هم روزهایی را که پدرم مرا از انتخاب راهم سرزنش میکرد به خاطر دارم و این خاطرات دردناک با گذشت چند سال هنوز هم برایم به روشنی روز اول هستند.برای هر دویمان سخت بود که در نوزده ساگی خانه را ترک کردیم تمام مشقات را به جان خریدیم و با تمام مخالفت ها و زخم زبان ها تسلیم نشدیم.کم کم داشتم به سر گرفتن این اینده ی درخشان امید وار میشدم.اردیبهشت...ماهی زیبا که قرار بود بازتاب زحماتمان را ببینیم.

کارتی مشکی رنگ از جیبم بیرون کشیدم و روی صفحه ی امنیتی قفل در قرار دادم.سهیل کمی خم شد و گفت:کار نمیکنه.

اخمی کردم و دوباره کارت را روی صفحه کشیدم:یعنی چی؟چرا اینجوری شده؟

سهیل کارت را از دستم بیرون کشید و برای باز کردن در ورودی تلاش کرد.-:نخیر کار نمیکنه.کارتو کنار گوشیت که نذاشتی؟

دستگیره ی در را به سمت خودم کشیدم و گفتم:گوشیمو اصلا از خونه برنداشتم.

سهیل ناگهان سیخ ایستاد و به سمت پله ها دوید.روی نرده ها خم شد و طبقه های بالا و پایین را نگاه کرد.به خودم امدم.به دنبال کلید یدک کل کیفم را زیر و رو کردم.دستگیره را با کلیدم که به شکل چهارسو طراحی کردم از قابش در اوردم.سهیل کنارم ایستاد و گفت:برق ما فقط رفته.

با عجله در را باز کردم و وارد خانه شدم.وسایلم را همراه شال گردنم روی مبل انداختم و به سمت اتاق دویدم.حدسمان درست بود.و چراغ قرمز چشمک زن روی لپتاپم مهر تاییدی بر این گمان ترسناک بود.سهیل پشت سرم ایستاد و گفت:زودباش بررسیش کن.حمله ی هکر بوده؟

لپتاپ را روی پاهایم گذاشتم و پشتش را باز کردم.باتری سوخته اش را روی میز گذاشتم و گفتم:خیلی شانس اوردیم.

سهیل نفسی از سر اسودگی کشید و گفت:اگه اصرار من نبود که الان تمام زندگی مون به باد رفته بود.

خواستم باتری جدید را رویش بگذارم که سهیل گفت:بهتره چند ساعت دیگه روشنش کنی.ممکنه بازم هک بشه

حرفش را قبول کردم و لپتاپ را سر جایش گذاشتم.چه خوب شد که حرفش را قبول کردم.چند ماه پیش سهیل اصرار کرد برنامه امنیتی که طراحی کرده بود را روی کل سیستم های خانه نصب کنم.گاهی از محافظه کاریهای شدیدش به سطوح می امدم اما بالاخره راضی شدم.اول قفل در را تعویض کردیم.بعد سیستم برقی خانه را مجهز کردیم.برنامه طوری طراحی شده بود که زمان حمله هکری برق تمام وسایل خانه قطع شود طوریکه دسترسی اینترنتی به هیچ کدام از وسایل ارتباطی برقرار نشود.بیشتر نگرانی سهیل وقت بود که هر دو خارج از خانه بودیم.پس اگر در نبود ما حمله ای هم رخ میداد،نرم افزار به صورت خودکار لپتاپ هردویمان را از دسترس اینترنت خارج میکرد و بدون اسیب رساندن به اطلاعات باتری را میسوزاند.

لباسهایم را عوض کردم و با خستگی خودم را روی یکی از مبلها انداختتم.لبتاب را روی شکمم گذاشتم و روشنش کردم.بعد از اینکه خیالم بابت حفظ همه ی اطلاعات راحت شد نفسی راحت کشیدم و برای نوشتن برنامه دانشگاه کمی در اینترنت جست و جو کردم.صدای دکمه های صفحه کلید باعث شد تا لحظه ای از کار دست بکشم و به سهیل که روبه رویم نشسته بود نگاه کنم.یحتمل در حال چت کردن بود.این را از نیش بازش میشد فهمید که با شخص اشنایی گفت وگو میکند.بی توجه به تک خنده های هر از چند گاهیش به دنبال موضوعی برای برنامه جدیدی که قرار بود بنویسیم کل اینترنت را زیر و رو کردم.چون خودم همیشه در انتخاب موضوع سختگیر بودم معمولا این کار را به سهیل واگذار میکردم.اما اگر خودم دست به کار نمیشدم و منتظر سهیل میماندم سه هفته به زودی تمام میشد.با سردرد ناشی از گیجی از اینترنت خارج شدم و گفتم:سهیل برای برنامه چی کار کنیم؟

سهیل همچنان با لبخند با سرعت تایپ میکرد.میدانستم بار اول صدایم را نمیشنود.برای همین دوباره صدایش زدم.سهیل با همان لبخند سرش را بالا گرفت و گفت:بله؟چی میگی سعید جان؟

یک ابرویم را بالا انداختم:سعید جان؟با کی داری چت میکنی که اینجوری روت تاثیر گذاشته؟

-:چی گفتی؟

-:میگم کار دانشگاهو چی کار کنیم جناب خوش خیال؟

-:میگه یه برنامه چت جدید بنویسید

کمی اخم کردم و زمزمه کردم:میگه؟بعد چیزی یادم امد که داد زدم:سهیل تو الو تو دهنت خیس نمیمونه؟نیومده همه چیرو گذاشتی کف دست دیگران؟

سهیل بدون توجه به حرف من ادامه داد:البته میگه چون زمان کمی دارید میتونید یه نرم افزار روانشناسی هم بنویسید...(نه که خودتون تجربه شو دارید!)

با عصبانیت گفتم:سهیل به خدا اگه بفهمم داری به کی اطلاعات میدی پوست هر دوتونو میکنم

سهیل که انگار اصلا متوجه من نبود گفت:دست از غرغر بردار برو ببین این هکر از کجا پیداش شده

سرم را تکان دادم و دنبال ردی از هکر با تمام برنامه هایی که میشناختم گشتم.اما نه چیزی پیدا نمیشد.فکر میکردم کار یک مبتدی باشد که بایکی از همین برنامه های دم دستی هک هوس بازیگوشی به سرش زده باشد.اما انگار اینطور نبود.طرف خیلی ماهر بود که نتوانسته بود ردی از خودش به جا بگذارد.با ناله گفتم:سهیل یه دیقه به من گوش میدی؟

سهیل بدون اینکه سرش را بالا بگیرد گفت:بوگو حواسم هست

-:هکر معمولی نبوده.هر چی نرم افزار هکر یاب بودو امتحان کردم ولی ردی ازش نیست

سهیل جدی نگاهم کرد و کنارم نشست و با دقت به صفحه لبتاب خیره شد.این حالتش که در برابر اتفاقات با همه ی شوخ بودنش جدی برخورد میکرد را دوست داشتم.گفتم:واجب شد حتما یکی رو پیدا کنیم که کمکمون کنه..باید تا یه مدتی مواظب باشیم.ممکنه طرف بازم بخواد هک کنه سیستمو

سهیل سرش را روی پشتی مبل گذاشت و به سمتم چرخید:بهتر نیست به پلیس سایبری گزارش بدیم؟خطرناک نباشه؟

نفسم را با حرص فوت کردم و گفتم:یه مسئله کوچیکو ببین چجوری گنده میکنی

-:تو که کاری برات نداره یه زنگ بزن به اون دوست بابات که تو پلیس سایبری کار میکرد.باز اونا بهتر کارشونو بلدن.اینجور که معلومه انگار طرف هر کی بوده از کارای ما خبر داشته

-:کمک گرفتن از هر کسی که به بابام وصله همیشه برام اخرین مرحله است.نگفتی حالا کسی رو پیدا کردی؟

-:اره یه ادم خیلی مطمئنه.از نظر اطلاعات هم تقریبا هم سطح خودمونه.الان داشتم باهاش حرف میزدم فردا قراره بیاد

-:حالا چرا فردا؟زود نیست هنوز؟

:میاد یه مدت پیش ما.خانواده اش دارن میرن مسافرت یه هفته مونده به عید.یادت رفته؟

خودم را کمی بالا کشیدم و با اخم گفتم:رفتی کارگر بیاری یا سربار؟

سهیل خندید و گفت:فقط سه هفته است!یه همخونه جدید میاریم.مطمئنم از دیدنش کف میکنی

-:من که نمیدونم چی توی اون مغز تویه

 

 

 

 

فردا صبح برخلاف همیشه کمی زودتر از خواب بیدار شدم. دور و برمان را جمع کردم و لباس مناسبی پوشیدم.همکار جدیدمان به زودی از راه میرسید و نمیخواستم فکر کند با دو جوان اس وپاس طرف است.ناسلامتی دانشجوهای مملکت بودیم و به زودی مدرک میگرفتیم.سهیل برای خریدی جزئی بیرون رفته بود.قرار گذاشته بودیم طی این مدت که در تعطیلات بودیم کمتر از خانه خارج بشویم یا حدقل یک از ما در خانه بماند.حادثه خبر نمیکند.این شعار مسخره سهیل بود.اما من میگفتم:اتفاقا حادثه همیشه خبر میکند اگر کمی حواست را جمع کنی نشانه های وقوع یک اتفاق ناگوار را قبل از وقوع میبینی.

با صدای زنگ پشت در رفتم و بار دیگر نگاهی گذرا به کل خانه انداختم تا از درستی همه چیز مطمئن بشوم.سعی کردم محض حفظ ظاهر هم که شده لبخند بزنم.در را باز کردم و با دیدن کسی که جلویم ایستاده بود لحظه ای جا خوردم.قدش به زور تا زیر گردنم میرسید برای همین سرش را بالا گرفته بود تا بتواند به چشمهایم نگاه کند.عینک گردی که زده بود با وجود شال گردن بلند و عریض رنگارنگی که تا زیر چشمهایش بالا کشیده بود بخار گرفته بود.چمدانی کوچک کنار پایش به چشم میخورد که از حجمش میشد فهمید چقدر وسیله در ان چپانده است.پالتوی خاکستری رنگش تا روی زانوهایش میرسید و کفشهایش که تمیز مانده بود ان هم در چنین روز برفی نشان میداد تمام مسیر را با وسیله نقلیه طی کرده.

در حالی که میترسیدم نامش را صدا بزنم با شک گفتم:شما؟

عینکش را از چشم برداشت. با دیدن چشمهای قهوه ای رنگ و بادامیش اخم روی پیشانیم بیشتر شد.شالش را با ارامش پایین کشید و در حالی که بخار عینکش را با دستکش مخملیش پاک میکرد با لحنی عادی گفت:اقای سعید نیکبخت؟

زبانم بند امده بود اما نه از ترس بلکه از خشم.با لبهای اویزان و اخمی کوچک نگاهم کرد.مثل وقتهایی که سعی میکرد از حالت واقعی ام سردربیاورد نگاهی موشکافانه به صورتم انداخت و گفت:چیزی شده؟انگار هنگ کردی؟

در دلم داد زدم:سهیل به خدا زنده ات نمیزارم....

 

ادامه دارد....